محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )

65

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )

اسپند - معروف است كه آن دانه‌اى باشد كه به جهت چشم زخم در آتش ريزند . اسپندار - به معنى شمع باشد كه معشوق پروانه است و نام پسر گشتاسب هم هست و بودن نير اعظم باشد در برج حوت . اسپندار مد - به ضم ميم و سكون ذال نقطه‌دار بر وزن و معنى اسفندارمذ است كه نام ماه دوازدهم باشد از سال شمسى و نام روز پنجم بود از هر ماه شمسى و فارسيان اين روز را درين ماه مبارك شمرند و عيد كنند و جشن سازند بنا بر قاعدهء كليه كه پيش ايشان متداول است كه چون نام ماه با نام روز موافق باشد آن روز را عيد كنند نيك است در اين روز جامه پوشيدن و درخت نشاندن و نام فرشته‌ايست كه موكل است بر درختان و بيشه‌ها و تدبير امور و مصالحى كه در ماه و روز اسفندار واقع مىشود به دو تعلق دارد و زمين را نيز گويند كه به عربى ارض خوانند . اسپندان - به كسر اول بر وزن بىدندان تخمى است بسيار ريزه و آن را خردل گويند . اسپنديار - بر وزن و معنى اسفنديار است كه پسر گشتاسب باشد و آن را روئين‌تن گويند . اسپنوى - به كسر اول و فتح ثالث و ضم نون و سكون واو و ياى حطى نام كنيزك تژاو داماد افراسياب است گويند بسيار جميله بوده چون تژاو گريخت بيژن او را متصرف شد و به اضافه كاف بعد از حرف ثالث كه اسپكنوى باشد هم به نظر آمده است . اسپ و فرزين نهادن - يعنى اسب و فرزين به طرح دادن و بازى را بردن و كنايه از غالب شدن و زيادتى كردن باشد . اسبونتن - با تاى قرشت بر وزن پهلوشكن به لغت زند و پازند به معنى ديدن و مشاهده كردن باشد و به معنى دوانيدن هم به نظر آمده است و اللّه اعلم . اسبه - به كسر اول و سكون ثانى و فتح باى ابجد و ظهورهاى هوز مخفف اسباه است كه لشكر و سپاه باشد و سگ را نيز گويند كه به تازى كلب خوانند و با باى فارسى هم گفته‌اند . اسبهان - بر وزن و معنى اصفهان است و آن شهرى باشد دار السلطنه در ملك عراق و با باى فارسى هم آمده است و آن شهر را در قديم دار اليهودى گفتندى گويند دجال از آنجا خروج كند و ابتداى قحط عالم از آنجا شود و هر كه چهل روز در آن شهر باشد بخيل و ممسك شود و جمع سپاه نيز هست و جمع سگ هم گفته‌اند كه به تازى كلب خوانند چه در كتاب مجمع البلدان در تصحيح نام اصفهان گفته‌اند كه الاصبهان اسم مشتق من الجندية و ذلك لفظ اصبهان إذا رد الى اسمه بالفارسية كن اسباهان و هى جمع اسباه و اسباه اسم للجند و الكلب و يخفف فيقال اسبه و جمعه بالفارسية اسبهان . اسپهبد - به فتح باى ابجد اسمى است مخصوص ملوك طبرستان و به معنى سپه سالار هم آمده است كه سردار و خداوند و صاحب و اسپه سپاه و لشكر بود و به ضم باى ابجد هم گفته‌اند و معرب آن اسفهبد است . اسپهبد خوره - به فتح خاى نقطه‌دار و راى بىنقطه و واو معدولهء ساكن ، اشراقيان فارس نفس ناطقه را گويند كه آن قوت متكلمهء انسانى است . اسپيچاب - با تحتانى مجهول و جيم فارسى بر وزن استيعاب نام شهرى است از ولايت ماوراء النهر كه آن را به تركى شبران بر وزن كبران گويند . اسپيد - به معنى سفيد است كه نقيض سياه باشد و به معنى بىنقش و بىلون هم آمده است . اسپيدرود - نام رودخانه‌ايست از آذربايجان كه به ديلمان و گيلان گذرد . اسپيد كار - شخصى را گويند كه ظروف مس را سفيد كند و او را قلعى گرد سفيدگر نيز گويند . اسپيل - به فتح اول بر وزن تحصيل شخصى را گويند كه پيوسته اسب دزدد و سواى اسب دزدى كار ديگر نكند . اسپيوش - با شين قرشت بر وزن و معنى اسبغول است كه بزرقطونا باشد . است - به فتح اول و سكون ثانى و تاى قرشت مخفف استر باشد كه از دواب مشهوره است گويند از جملهء تصرفات فرعون است و استخوان آدمى و ساير حيوانات و تخم و دانهء ميوه‌ها را نيز گويند و تفسير كتاب زند و پازند هم هست كه آن را استا نيز خوانند و به اين معنى به ضم اول هم آمده است و